چرا؟؟؟

سلام...

چرا دیگه نمیتونم اینجا رو مثل قدیم دوست داشته باشم؟؟؟یعنی چی شده؟؟؟ شاید من مشغله هام زیاد شده...اما نه...

شاید از اون همه دوست خوبی که داشتم دیگه خبری نیست....و اینجا با همه ی اون دوستا برای من شیرین بود...اما الان...

/ 34 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ناشناس

حقیقت ناشناخته است و تو برای شناخت حقیقت باید از شناخته دست بشویی باید ساحل آشنا را پشت سر بگذاری و وارد دریای ناشناخته شوی شجاع باش و دل به دریا بزن ! در آن سکوت و خلوت پهناور قدم بگذار ... تا خدا را بیابی ... **** اوشو ****

ناشناس

امیدوارم باشد .... محبوبه جونم من خیلی نگران شمام .... نگران همه هم وطنام تو تهران ....

ح.زینتی

سلامممممممممممممم دختر خورشید یا محبوبه گل کجای ؟؟پارسال دوست امسال اشنا بی انصاف توکه هم استانیمون بودی یادت رفت خب اصل حال خودت چطوره چکار میکنی یه سر بزن بابا

سهیل

سلام دوست عزیز:: وبلاگ و مطالب خوبی داری به شرط اینکه دیگه نا امیدانه ننویسی موفق باشی[گل]

ناشناس

در پیروزی و آشکاری یک حقیقت ، نه تنها فداکاری و لیاقت و اخلاص یاران آن ، بلکه به همان اندازه و گاهی بیشتر ، خیانت و ناشیگری و غرض ورزی و زشتی دشمنان آن دست اندر کار است !!! متوجه منظورم که میشی؟ [چشمک][چشمک][چشمک]

ناشناس

در پیروزی و آشکاری یک حقیقت ، نه تنها فداکاری و لیاقت و اخلاص یاران آن ، بلکه به همان اندازه و گاهی بیشتر ، خیانت و ناشیگری و غرض ورزی و زشتی دشمنان آن دست اندر کار است !!!

ناشناس

سرزمین خویش را منطقه حرم کن ! که در منطقه حرمی ! عصر خویش را زمان حرام کن ! که در زمان حرامی! و زمین را مسجد الحرام کن ! که در مسجد الحرامی ! که زمین مسجد خداست و میبینی که : نــــــــــــــــــــیـــــــــــــســـــــــــــــت !!!

ناشناس

برای معلوم عزیز _______________________________ تمام دستورات دین آسمانی ما حکمتی دارند، و پشت هر حکم اندیشه‏ای خوابیده که هنوز به درک ما نیامده و باید سال‏ها تحقیق و پژوهش کرد تا به آن نتایج برسیم. یکی از این احکام، حکم محرمیت یا عدم محرمیت است که بهتره مطالعه ی داشته باشی... این پیامو اگه به معلوم بدی ممنون میشم[گل]

ناشناس

ای آزادی،تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می ورزم، بی تو زندگی دشوار است، بی تو من هم نیستم؛ هستم، اما من نیستم؛ یک موجودی خواهم بود توخالی، پوک، سرگردان، بی امید، سرد، تلخ، بیزار، بدبین، کینه دار، عقده دار، بیتاب، بی روح، بی دل، بی روشنی، بی شیرینی، بی انتظار، بیهوده، منی بی تو یعنی هیچ... ای آزادی، من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می کشد بیزارم. ای آزادی، چه زندان ها برایت کشیده ام! و چه زندان ها خواهم کشید و چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد. اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پرورده ی آزادی ام، استادم علی است، مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مرد، که هفتاد سال برای آزادی نالید. من هرچه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد. اما، من به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی چه می کنی؟ تا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟ دکتر علی شریعتی