باشد...هرچه تو بگویی....دیگر نمی نویسم! اصلا دیگراز تو هم نمی نویسم...خودم بارها این سوال را از تو پرسیده بودم که چرا باید بنویسم و تو هر بار با همان قوه ی استدلال عجیبت که من هنوز هم به آن ایمان دارم، مرا متقاعد میکردی که بنویس...که در این دنیای عجیب تر از انسان کاری جز نوشتن از ما برنمی آید...میگفتی یعنی باید کاری انجام بدهیم اما حالا که نمیتوانیم، پس می نویسیم...

و من باز می نوشتم...باز می نوشتم...و تو هیچ وقت نمی خواندی...و من می نوشتم...و تو نمی خواندی...

و من آنقدر نوشتم و تو آنقدر نخواندی که امروز به انتهای جاده ی نوشتن رسیده ام! به همانجایی که دیگر حتی از تو هم نمیتوانم بنویسم! عجیب است، مگر نه؟؟؟

اما عزیز من هنوز هم عجیب تر از این دنیای عجیب وارونه نیست! ننوشتن من هنوز هم به گرد خاک این دنیا نرسیده...

راستش را بخواهی انگار با دنیا مسابقه گذاشته ام....من می نویسم تا عجیب تر از او باشم...من نمی نویسم تا عجیب تر از او باشم...با تو هستم تا عجیبی او را فراموش کنم...تو را فراموش میکنم که عجیب تر از او باشم!

اما انگار وقتی تو نیستی من زندگی کردن را هم فراموش میکنم چه برسد به رقابت همیشگی ام با دنیا...قبول...من باختم...یک نفر به آمار بازنده های دنیا اضافه شد! تسلیم...!!!

 

 

 


نویسنده : محبوبه ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸


 

            عزیز ثانیه های بارانی...تا کی...؟ تو تا چه موقعی میتوانی به خود نه بگویی؟؟به من نه بگویی؟؟ و به هر چیزی که در دنیای ما قد علم کرده است نه بگویی؟؟

هنوز دلم آشوب است...هنوز باران میبارد...لجبازتر از همیشه به شیشه میکوبد...هنوز همه چیز درست مثل آن روز من و تو کنار دلتنگی های همیشگی مان است...

گفته بودی هر وقت باران آمد منتظرت باشم...گفته بودی حتما میایی...درست وقتی که باران بیاید...

من دو روز تمام است که از اینجا جم نخورده ام... از جلوی همان پنجره ای که باران به آن ضربه میزند و من با دلی آشوب کنارش نشسته ام و چشمانم که رنگ سفید به خود گرفته اند...

می دانم عزیز من... تو هنوز هم لجبازی و نمی یایی...و من هنوز هم لجبازم و منتظرت می مانم...و من هنوز هم با صدای بلند برای وسایل اتاقم حرف می زنم و با آنها دعوا میکنم... مدتی است که پشت سر تو بدگویی میکنند...میگویند نمیایی...من به آنها میگویم درست است که تو لجبازی، حتی لجبازتر از مورچه های اتاقم که هرچه به آنها میگویم دل خوشی ازشان ندارم باز هم مرا ترک نمی کنند، اما تو می آیی...چون بدقول نیستی...چوت به من قول دادی که می آیی...درست وقتی که باران ببارد...

هنوز باران به شیشه می خورد...هنوز دل من آشوب است...هنوز وسایل اتاقم غر می زنند...هنوز مورچه ها خیلی سمج جلوی من رژه می روند...هنوز من نشسته ام...هنوز...

هنوز تو نمی آیی....


نویسنده : محبوبه ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ تاریخ جمعه ٤ دی ۱۳۸۸



 

چقدر زندگی ها متفاوته! چقدر عجیبه که باید برای یه سری چیزا تلاش بکنی اونم در صورتی که حتی نمیدونی اون چیزا چیه...فقط حس میکنی باید یه کاری بکنی.حالا چی کار؟؟؟خودت هم نمیدونی!!!

اونوقت تازه بعد از کلی تلاش کردن و به این در و اون در زدن میفهمی واسه چیزی تلاش کردی که اصلا خواست تو نبوده! تو اصلا دنبال یه چیز دیگه بودی...انگار دست روزگار تورو به اونجا کشونده و توام اصلا هیچ مقاومتی نکردی...

آخه چرا؟چرا همیشه باید بذاری دیگران برات تصمیم بگیرن؟چرا ماهیت وجودی خودت رو فراموش کردی؟چرا فراموش کردی که تو هم آدمی و حق داری زندگی کنی و خودت برای زندگی خودت تصمیم بگیری...برای یک بار هم که شده بلند شو... یه تکونی به خودت بده که دوروبرت رو یه هوای بد آلوده کرده...تو حقت نفس کشیدن توی این هوا نیست....سهم تو تموم آسمونه...

بلند شو تا دیر نشده لطفا!!!

 

پ.ن: سیمرغ عزیز میشه یه آدرسی از خودت به من بدی؟؟؟


نویسنده : محبوبه ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸


چقدر امروز خوشحالم...چقدر خوبه بعد از مدتها که همه ی خشم و ناراحتیت رو فرو دادی و دم نزدی بتونی فریاد سر بدی...بتونی فریاد بزنی و بقیه هم همراهیت کنند...

چقدر خوبه که بدونی تنها نیستی...چقدر امروز خوشحالم...

امروز خدا هم با ما بود...

 

 

بخوان ای خواهر شیرم...

بخوان ای مادر پیرم...

منم همراهتان در جنگ تزویرم

علیه بند و زنجیرم...

مپندارید که خاموشم...

شده نامت فراموشم...

تو که از نسل جمشیدی...

شراری تو ز خورشیدی...

به خلقت اصل بنیادی...

حریف ظلم و بیدادی...

 

به قانون کلوخ و سنگ...

نه ترسیدی؛ نه بشکستی؛ نه پاشیدی...

ببین تا پای جان ایستاده کوشیدی...

 

گمان بردند فنا کردند..

ندانستند خطا رفتند...

ز نادانی کجا رفتند...

ندانستند که جاویدی...

نفهمیدند که تو فرزند خورشیدی...

 

 

تویی یار و تویی یاور...

تویی همسر تویی مادر...

به دامن پرورش دادی بسی مردان نام آور...

به هر غنچه نفس دادی...

به خلقت اصل بنیادی...

به دورانها زدند زنجیر برپایت...

نه واماندی؛ نه افتادی...

هنوز از پا نیفتادی...

چو کوه و صخره ایستادی...

به اوج قله تابیدی...

تو آزادی...یه فریادی...

یه فریادی..

یه فریادی..

 


نویسنده : محبوبه ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ تاریخ جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۸


خیلی وقتها گفتن بهتر از نگفتن است!

خیلی وقتها نوشتن بهتر از ننوشتن هست!

شاید سخت باشه اگر شنیده نشی....شاید سخت باشه اگر خوانده نشی....اما به هر حال بهتر از سکوته احتمالا!!!

روزهای ترس و دلهره و وحشت هم میگذره...

این روزا یه حرفی مدام توی ذهنم تکرار میشه، شنیدم جامعه ای که بر پایه ی کفر بنا بشه ممکنه پایدار بمونه اما جامعه ای که بر پایه ی ظلم بنا بشه امکان نداره پایدار بمونه....

همین....


نویسنده : محبوبه ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸


سلام...

چرا دیگه نمیتونم اینجا رو مثل قدیم دوست داشته باشم؟؟؟یعنی چی شده؟؟؟ شاید من مشغله هام زیاد شده...اما نه...

شاید از اون همه دوست خوبی که داشتم دیگه خبری نیست....و اینجا با همه ی اون دوستا برای من شیرین بود...اما الان...


نویسنده : محبوبه ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ تاریخ جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۸



 

بالاخره تصمیم گرفتم یک وبلاگ بزنم برای نمایش عکسهام.هرچند که هنوز حرفی برای گفتن در ابن رشته ندارم اما با این امید که با نظراتتون من رو با اشکالاتم آشنا کنید این وبلاگ رو راه انداختم.منتظرتون هستم.

فوتوبلاگ

 

سال جدید بر همگی مبارک. امیدوارم سالی سرشار از موفقیت و شادی برای همتون باشه.


نویسنده : محبوبه ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ تاریخ پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧



 

سلام بچه ها...

اولش یه کامنت بود...تعجب کرده بودم...همیشه سعی میکردم به شانس ایمان نداشته باشم...اما اینبار واقعا یک خوش شانسی نصیبم شده بود... یه قرعه کشی و انتخاب کسی که با معلوم مصاحبه کنه و بر حسب اتفاق قرعه به نام من میفته...خیلی خوشحال بودم...اما در کنارش پر از دلشوره بودم...دلشوره ی اینکه واقعا از پسش بر میام؟؟؟دلشوره ی اینکه اگر نتونم چی؟؟؟اونوقت چطوری جواب بچه ها ی مجله رو بدم؟؟؟اونا انتظار دارن یک کار خوب ببینن...و آیا من اصلا تواناییش رو دارم؟؟؟

اما به هر حال فرصت زیادی برای فکر کردن و دل نگرانی نداشتم...باید دست به کار میشدم...باید از بچه ها کمک میخواستم..اونا حتما بهتر از هر کسی میتونند به من کمک کنند. اصلا شاید ذهن بچه ها هم پر از سوالهایی باشه که معلوم بتونه به اونا جواب بده...پس دیگه منتظر چی هستم؟؟؟دیگه جایی برای نگرانی نیست...

بچه ها...تا شنبه فرصت داریم...هرکس هر سوالی که داره و یا به نظرش سوال خوب و جالبی میاد برای من بنویسه...حالا چه به صورت کامنت توی وبلاگ و چه به صورت ایمیل...

اونوقت میتونیم با کمک هم یک مصاحبه ی جالب و یک کار نو رو توی ویژه نامه ی نوروز ببینیم...

پس از همین امروز من منتظر سوالها و راهنمایی های شما خوبان هستم...

ID من: asal_6377200@yahoo.com


نویسنده : محبوبه ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ تاریخ چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧



نویسنده : محبوبه ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ تاریخ چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٧


اولین سفر عکاسی من سراسر خاطره شد...به قول دوستان جای شما خالی!!! :D

این عکاسی در منطقه ای نزدیکی مراوه تپه در استان گلستان صورت گرفت و ما نیم روزی رو با عشایر کرد اون منطقه به سر بردیم....

به هر حال منتظر نظراتون هستم....

البته برای منی که فقط جزئیاتی اون هم به صورت تئوری از عکاسی خونده بودم فقط کسب تجربه بود...اما به هر حال تصمیم گرفتم عکسام رو بذارم تا بقیه هم ببینند و نظر بدن...میتونید ناامیدم بکنید از همین اول و بگید که دیگه ادامه ندم عکاسی رو یا تشویقم بکنید و امیدوار که شاید در آینده تونستم فقط یک عکس خوب بگیرم....


نویسنده : محبوبه ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ تاریخ دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧


 

حق با توئه...این درست...همیشه همه چیز خوب نمیمونه...همیشه نمیشه بهترینها رو داشت...همیشه نمیشه هیچی رو از دست

نداد...همیشه نمیشه خوبها و خوبیها موندگار باشن...همیشه نمیشه از تنهایی فرار کرد...همیشه نمیشه خوب وخوش و خرم بود و با غرور فریاد زد: هی... روزگار بر وفق مراد منه

نه...نمیشه...باور کن نمیشه...بالاخره یه روزی یه جایی یه جوری گریبانت رو میگیره....تنهایی رو میگم...غصه و غم رو میگم...اوضاع بد رو میگم
اما بعضی وقتا توی شرایطی این تنهایی میاد سراغت که خودت هم میمونی که چرا الان؟؟؟چرا الان که واقعا نمیتونی با تنهایی کناربیای؟؟؟
...شدم یه زندونی که دیگه تاب و توانم تموم شده و دارم خودم رو به در و دیوار سلول میکوبم
!!!راستی...یعنی تا کی ادامه داره؟؟؟حبسم رو میگم


نویسنده : محبوبه ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ٩ آذر ۱۳۸٧


دیروز روز عجیبی بود! میدونی چرا؟ برای اینکه من به جای 24 ساعت زمان داشتن در طول شبانه روز 25 ساعت زمان داشتم...!درست لحظه ای که ساعت به 00:00 رسید من با خیال راحت اون رو یک ساعت به عقب برگردوندم!!!

ای کاش همیشه همینطور بود...ای کاش زمان دست ما بود و هر لحظه، اون رو به هرجایی که دوست داشتیم میکشوندیم!!! حتی به سالها پیش...

تقصیر من و تو نیست که فراموش میکنیم که این لحظه ها در حال گذرند...تقصیر این ثانیه های لعنتی است که بعد از گذشت این همه مدت هنوز نفهمیدن کی باید با عجله حرکت کنند و کی باید آرومتر راه برن!!!

اما هنوز دارم فکر میکنم که ای کاش همیشه عقربه های ساعت به اختیار ما حرکت میکردند!!!


نویسنده : محبوبه ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ تاریخ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٧



 

تا حالا شده به دنیای دیوونه ها دقت کنی؟؟؟به خنده هاشون...به گریه هاشون...به کاراشون....

تا حالا شده بخوای خودت رو با اونا مقایسه کنی؟؟؟

دنیای جالبی دارن....دیوونه هایی که ساعتها زل میزنن به یه گل و هرچی توی دلشون دارن به اون میگن...دیوونه هایی که حرفای عجیب و غریب میزنن...دیوونه هایی که راحت به خنده میفتن و راحت هم اشکشون جاری میشه....دیوونه هایی که حتی عاشق میشن....بهتر از من و تو...باور کن....

نمیدونم....دنیای عجیبی داریم ما آدما....ادعای عاقل بودن میکنیم...اونوقت میایم یه برچسب میزنیم روی یه سری از آدما و بهشون میگیم دیوونه....چرا؟؟؟چون مثل ما نیستن....چون مثل ما رفتار نمیکنن....چون دردا و غصه ها ی مارو ندارن و مثل ما اشک نمیریزن...چون ما نمیتونیم مثل اونا بخندیم و شاد باشیم...

چند وقتیه دوست دارم دیوونه باشم...دیوونه ی دیوونه...حتی اگه وقتی بچه ها توی خیابون ببیننم بهم سنگ بزنن....


نویسنده : محبوبه ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ تاریخ پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٧


نمیدونم چرا این روزها همه ی وجودم رو سکوت گرفته...نمیدونم چرا حرف زدن یادم رفته....

نمیدونم چرا تو اینجا نیستی که کمکم کنی؟؟؟هروقت که بهت احتیاج داشتم نبودی...این بار هم شد یکبار دیگه....

من خیلی هم حالم خوبه....اصلا هم ناراحت نیستم...اما....عجیب توی لحظه های من کمی....

دلم برای با تو بودن غوغایی به راه انداخته و تو....

کاش بودی.....


نویسنده : محبوبه ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧



 

ای دوست،

این روزها با هر کس که دوست میشوم؛

احساس میکنم آنقدر دوست بوده ایم

که...

دیگر وقت خیانت است!!!

(نصرت رحمانی)


نویسنده : محبوبه ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ تاریخ جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧


خدای من....خدای مهربون من....صدای اذون همه ی فضای اتاقم رو پر کرده....نام تو داره بارها تکرار میشه....انگار تو توی تمامی این لحظه ها حضور داری....تو جریان داری در تک تک این ثانیه ها....ولی...

ولی من چقدر از تو دورم...تو هستی و من دلم برایت تنگ شده....تو اینجایی و من از تو فاصله دارم...انگار بین من و تو هزاران سال نوری راه هست....خدای من چه شده؟؟؟چرا در این روزها تورا گم کرده بودم؟؟؟تویی را که همیشه حضور داشته ای....چقدر دلم هوای بودنت را کرده است....چقدر دلم برای آرامشی که وقتی باور میکردم تو هستی داشتم تنگ شده...دلم برای بهونه گیریهام...برای لجبازی هام...برای گریه هام...برای قهر کردنهام...برای صبوریت...برای حوصله به خرج دادن هات...برای بخشیدنم....برای شاد کردنم تنگ شده....

تو هنوز هم هستی ها....تو هنوز هم اینجایی و همچنان هم صبور، همچنان مهربان....اما....

اما من گویی گم شده ام...در گذر ثانیه ها فراموش گشته ام و خودم رو گم کرده ام....شاید هم آن کسی رو که بودم جایی در عبور این لحظه ها جا گذاشته ام...

نمیدونم...نمیدونم چه به سرم آمده....چه شده که این همه دور افتاده ام....اما یک چیز رو خوب میدانم، میخوام فقط خودت بدونی و باور کنی:

دلم خیلی برایت تنگ شده....به اندازه ی تمامی این لحظه های گذشته...به اندازه ی تمامی این دور بودنها از تو...به اندازه ی وسعت تنهاییم در این مدت....به اندازه ی تمامی بودن های تو و نبودن های من....به اندازه ی صبر و مهربونی تو و به اندازه ی قدرناشناسی و فراموشکاری من....

نازنینم من که میدونم تو هنوز هم به یاد من هستی....من که میدونم تو با بزرگواری تمام بنده ی خطاکارت را میبخشی...پس کمکم کن....برای دوباره خودم بودن کمکم کن....کمکم کن تا به دور از همه ی اتفاقات افتاده باز هم به خودت پناه بیارم...خودت هم بهتر از من میدانی که به نقطه ی آخر واقعیت که برسم کسی رو جز تو ندارم...

خداجون، این روزها روزهای عجیبیه....زندگی ماشینی داره تورو ازمون میگیره.....این دود و دم انگاری روحمون رو هم آلوده کرده...انگاری تو رو داشتن و ذکر تورو گفتن یه کار عجیبی شده....راستش نمیخوام خیلی به این موضوع فکر کنم چون الانه که کم بیارم و اشکام دیگه نذارن برات چیزی بگم...اما تو که خودت میدونی...تو که خودت میبینی....قربون اون صبوریت بشم من، که هزار برابر ما میدونی و میبینی ولی باز هم مارو فراموش نمیکنی....باز هم به ما امید داری...امید به اینکه آدم بشیم...امید به اینکه انسان بشیم....اما عزیز من تو که بزرگی تو که رحمانی تو که رحیمی خودت به این مردم رحم کن....!این روزا همه مون داریم میدوییم دنبال اینکه به پول بیشتری برسیم...میدونیم که یه چیزی کمه توی زندگیهامونا...اما نمیدونیم دقیقا چیه...فقط اون کمبود رو احساس میکنیم....بعدش فکر میکنیم با پول میتونیم این حس بد رو از خودمون دور کنیم...اونوقت بد میشیم...به همدیگه بدی میکینیم....به همدیگه دروغ میگیم سر هم رو کلاه میذاریم تا برسیم به اون پوله بلکه اون کمبود رو جبران کنیم...هرکاری میکنیما اما آخرش هم دوای دردمون رو پیدا نمیکنیم....خدا جون دوای درد ما تویی....این تویی که میتونی مارو به آرامش برسونی....

خداجون....دیگه از دست این مردم کاری برنمیاد انگاری....خیلی وقتا هم خواستنا...نه اینکه نخوان...اما انگاری هر سری به بن بست میخوریم....قربون عظمتت دیگه کار خودته :

به دادمون برس!!!


نویسنده : محبوبه ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ تاریخ شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٧



 

روز راحتی رو نگذروندم...تنهایی و خستگی همه ی وجودم رو پر کرده...حوصله ی آدمهای دور و برم رو ندارم و صدای خنده شون عذابم میده....شدم اون پیرزن غرغروی 70 ساله....آره الان اونه که داره بر همه ی وجودم حکمرانی میکنه....

وسایلم رو برمیدارم و راه خونه رو پیش میگیرم...اما برعکس همیشه آروم آروم....انگار زمان اصلا برام معنا نداره...

- تاکسی...

نگه میداره و سوار میشم....چشمامو میبندم....راننده که پسر جوونیه از همون اول شروع میکنه با ضبط ور رفتن و مدام آهنگارو عوض میکنه...میگم ای کاش یه اهنگ آروم میذاشت و بی خیال اینور و اونور کردن آهنگا میشد....چشمام بسته است...انگار بالاخره جوون تصمیم میگیره روی یه آهنگ توقف کنه....یک اهنگ رپ!!!!این صدا بیشتر روی اعصابم راه میره که ناگهان توجه ام جلب میشه به چیزی که به اصطلاح خواننده داره میخونه...حالم بدتر از قبل میشه و به خودم و اون جوون لعنت میفرستم....ای کاش کل مسیر رو پیاده اومده بودم...اما خستگی....

پیاده رفتن رو به شنیدن این اراجیف ترجیح میدم و به راننده میگم که نگه داره....حالا منم و این همه خستگی و کلی راه که چاره ای جز پیاده رفتن ندارم و یک خیابون شلوغ....

از کنار کیوسک نگهبانی رد میشوم که ناگهان صدای سربازی را از داخل میشنوم....دلش خوشه به گفتن یک متلک....ولی در این شرایط حال من رو بدتر میکنه...اگر مثلا الان اتفاقی افتاده بود شاید تنها جایی که برای پناه بردن به ذهنم میرسید همون کیوسک نگهبانی بود....اما حالا میدیدم که حتی به آنها هم نمیشد اعتماد کرد...خیلی خسته ام...خیلی....انگار روح من فرسنگها از این اطراف فاصله گرفته....این من نیستم...من نیستم....من نیستم...

همونطور که راه میروم و با افارم کلنجار میرم چشمم به دختر و پسری میفته که با اولین نگاه به راحتی میشد تشخیص داد که چه نسبتی با هم دارند...و چیزی که باعث شده بود نگاه همه رو جلب کنند حرفها و فحشهای رکیکی بود که مثل نقل و نبات از دهنشان میریخت بیرون!!!خدای من...اینها به شخصیت خودشون و خونوادشون هم لحطه ای فکر میکنن؟؟؟

بالاخره به میدون رسیدم و این یعنی اینکه میتونم سوار ماشین بشم....رادیوی ماشین روشنه و خبر از گران شدن نان میده....خبر از تورم میده....خبر از این میده که فلان مسئول گفته در بازار اصلا گرونی نیست و نسبت به سالهای قبل قیمتها مناسب است....خبر از...خبر از....خبر از دورویی و ریاکاری و احمق فرض کردن....

- آقا کرایه چقدر میشه؟؟

پسری که پشت نشسته میپرسه و راننده جواب میده همونقدر که همیشه میدادی....

پسر به اجبار توضیح میده که مسیر همیشگی اش انیجا نیست و اتفاقی گذرش به اینجا افتاده....راننده ی منصف هم بعد از شنیدن این حرف نرخ کرایه را دوبرابر میگوید که با چشمان از حدقه بیرون زده ی من در آیینه مواجه میشود....رو میکنم به پسر و میگویم کرایه__میشود...راننده هم که از پول مفت گرفتن افتاده است با سرتصدیق میکند و خود را به کوچه ی علی چپ میزند....

به خونه میرسم....بدون اینکه قصذ لباس عوض کردن داشته باشم ولو میشم و چشمام رو میبندم به همه چیز فکر میکنم....به همه ی اتفاقاتی که هر روز داره میفته و ما ابلهانه چشممون رو به روشون میبندیم....به جامعه ای فکر میکنم که هیچ کدوم از مردمش به هم رحم نمیکنند و هر روزشون رو بادروغ و ریا میگذرونن....با دزدی.....

فکر میکنم.....به خودم فکر میکنم.....به خودم فکر میکنم....به خودم....

خواب میهمان چشمام میشه....


نویسنده : محبوبه ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ تاریخ چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧


هفت سین   

 آپم طولانی شد اما تو ببخش...!

۱)سین هفتم

سیب سرخی ست،

حسرتا

که مرا نصیب از این سفره ی سنت

سروری نیست.

شرابی مردافکن در جام هواست،

شگفتا

که مرا بدین مستی

شوری نیست.

سبوی سبزه پوش

در قاب پنجره-

آه، چنان دورم

که گویی جز نقش بی جانی نیست.

و کلامی مهربان

در نخستین دیدار بامدادی-

فغان

که در پس پاسخ و لبخند

دل خندانی نیست.

بهاری دیگر آمده است

آری...

اما برای آن زمستان ها که گذشت

نامی نیست

نامی نیست!!!

 

۲)دیروز هوای بهاری من رو وادار کرد که سری به تراس خونه مون بزنم و با ولع تمام از هوا استفاده کنم!!توی همین حال و هوا بودم که چشمم به یه جوجه ی خیلی قشنگ افتاد....انگاری گوشه ی تراس پناه گرفته بود....خدای من...چقدر قشنگ بود....خیلی خیلی هم کوچولو و ظریف!!!وقتی گرفمش هر لحظه می ترسیدم که فشار دستم اذیتش کنه....آوردمش توی خونه و چند تا عکس ازش گرفتم!!!خیلی شیطونی میکرد و هی تکون خورد و عکسای منو خراب کرد...

دوست داشتم آزادش کنم که بره و از این هوا استفاده کنه و برای خودش پرواز کنه....اما وقتی یادم افتاد که چقدر ظریفه به این نتیجه رسیدم که مطمئنا دووم نمیاره و خیلی زود اسیر چنگال گربه میشه....پس با خودم گفتم اسارت توی یه محیط کوچیک بهتر از مردنه!!!

رفتم و یه سبد برداشتم و داخل یه ظرف هم آب جا کردم و مقداری هم کنجد....گذاشتمش روی تراس و سبد رو هم روش گذاشتم...اصلا حس خوبی نداشتم از اینکه زندونیش کرده بودم...اما با خودم گفتم این بهترین کاره.....وای....انقدر قشنگ خودش رو بین پرهاش قایم میکرد.....تا شب چند بار بهش سر زدم....کلی از غذاش رو خورد....بهش شب به خیر گفتم و خوابیدم....صبح که رفتم دیدم خودشو زیر ظرف جا داده و خوابیده....ولی الان.....الان که رفتم دیگه زنده نبود....وای....جوجه کوچولوی من مرد....چقدر دلم به حالش سوخت....سبد رو از روش برداشتم و اومدم توی اتاقم تا گوشیم رو بردارم و چند تا عکس ازش بگیرم....این کار فقط 10 ثانیه طول کشید...اما تا رفتم روی تراس یه کلاغ زشت پیر اون و برداشت و برد....هنوز صدای بال زدنش توی گوشمه....اه.....لعنتی.....جوجه ی خوشگل من رو با خودش برد...نمیدونم شاید مردن قسمتش بود....ولی حالا لااقل خیالم راحته که کرسنه نمرد! این کمترین کاری بود که میتونستم بکنم....از این به بعد هر موقع چشمم به کلاغ بیفته یاد اون کلاغ بدجنسی میفتم که جوجه ی من رو برد و تا الان هم حتما خورده!!!!

انگاری خدا این پرنده ی قشنگ رو برای من فرستاده بود تا فقط 1 روز ازش مراقبت کنم....خدایا حالا از این به بعد تو مواظبش باش...

 

 

۳)امشب چهارشنبه سوریه....چه خبره خیابونها.....و من توی اتاقم نشستم و هر لحظه با صدای انواع مواد منفجره از جا می پرم و قلبم ناخودآگاه تندتر از قبل میزنه....میشنوم که: جوونن دیگه....احتیاج دارن که یه طوری هیجاناتشون رو تخلیه کنن....

به این فکر میکنم که: من هم یک جوونم! جوونی که کمتر پیش اومده و یا میشه گفت اصلا پیش نیومده که از این قبیل هیجانات داشته باشه....بعد بیشتر از قبل به این باور ایمان میارم که حتما من یه مشکلی دارم! حتما این مشکل منه که شور جوونی هم دیگه ندارم! خدایا میشه من رو از برزخی که این همه مدته دارم توش دست و پا میزنم نجات بدی؟؟؟

صداها دوباره شدت پیدا میکنه....شیشه ها دارن میلرزن....صدای ماشین آتیش نشونی میاد/....وای خدایا خودت به خیر بگذرون...خدا کنه شب عید هیچ کس خراب نشه....امروز خیابونا پر از ماموران نیروی انتظامی بود....واقعا دستشون درد نکنه...ولی....

ای کاش با تعصبات گاها بیجا باعث نمیشدیم که جوونا برای تخلیه ی هیجاناتشون(!) به هر چیزی متوسل بشن....ای کاش میشد که همین آدما، توی خیابونی، کوچه ای جمع بشن، آتیشی روشن کنن....آهنگی بذارن....حتی اگر شده کمی برقصن و با هم از روی آتیش بپرن...اما صدای این لعنتی ها هر لحظه هزاران نفر رو دچار تپش قلب نکنه....و مهمتر از اون شب عیدی هزاران نفر رو راهی بیمارستان نکنه....ای کاش میشد...ای کاش....

 

 

۴)با اینکه خیلی آدم سنتی نیستم اما عجیب به برخی رسوم اعتقاد دارم....از چهارشنبه سوری گرفته تا شب یلدا و نوروز و سپندارمذگان و....هر چیز دیگه ای....

نمیدونم شاید به خاطر اینه که این رسوم واقعا قشنگند....این روزها باید خیلی وقتا دنبال بهونه گشت....دنبال بهونه که به همدیگه بگیم دوستت دارم! دنبال بهونه که همدیگرو ببینیم! که برای همدیگه وقت بذاریم....که حتی اگر شده چند ساعتی رو به دور از زندگی کسالت بار ماشینی زندگی کنیم....

نوروز هم همینطوره....یک بهونه ی خیلی قشنگه دیگه....این روزا خیلی سرم شلوغه اما حتی این شلوغی هم باعث نشد که چیدن سفره ی هفت سین رو فراموش کنم....چقدر هم سفره مون قشنگ شد! شاید خنده دار باشه اما دارم به این باور میرسم که هر سالی که سفره ی هفت سین میچینم سال بهتری برام رقم میخوره...آخه پیش اومده که نتونم این کار رو بکنم و اون سالها بدترین سالها شدند...امسال سفره رو چیدم....تو هم برام دعا کن که باورم درست باشه....

 

۶)راستی عیدت مبارک....


نویسنده : محبوبه ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٦



 

طبق چند برگ کهنه و یک مشت خاطره از روزهای گذشته من امروز متولد شدم!!!

اصلا دوست ندارم که اینجا جشن بگیرم و تظاهر به خوشحالی بکنم و کیک بگیرم و شماها رو به جشن تولدم دعوت کنم....میخوام یه اعترافی کنم...اونم اینکه هیچ وقت در چنین روزی نتونستم خوشحال باشم...نمیدونم چرا اما یه غم عجیبی میشینه روی دلم....شاید این حس به این خاطره که میخواد بهم یادآوری بشه که یادته روزی که اومدی به زمین برای چه کاری اومدی؟؟؟یادته چه اهداف بزرگی در سر داشتی؟؟؟یادته میخواستی تو مثل این آدمیان بسته پا نشی؟؟؟یادته میخواستی به همین آدمها یادآوری کنی که میشه خوب بود و خوب موند و خوب موندن رو فراموش نکرد؟؟؟یادته میخواستی براشون کلی از اون دنیا خبر بیاری؟؟؟؟اما حالا چی؟؟؟تو هم کم کم شدی مثل همین آدمها...سخت سخت سخت....تو هم فراموش کردی که برای چی فرستاده شدی به این دنیای بد....به میون این همه ناپاکی و پلشتی....

وای...چی داره به سرت میاد؟؟؟یعنی تو هم....؟؟؟!!

آره منم فراموش کردم خوب بودن رو....من هم نتونستم به هیچ کدوم از اون هدفهای متعالی برسم...من هم...من هم شدم فقط یه آدم معمولی...خیلی خیلی خیلی معمولی....

به همین خاطر هم هست که هرسال توی سالگرد ورودم به این دنیا غمگین میشم....نمیدونم شاید کمی ناشکری باشه اما تا امروز هنوز نتونستم به طور جدی به یکی از آرزوهام برسم...البته میدونم که هنوز فرصت زیادی دارم...هرچند که این تاریخ بهم یادآوری میکنه که یک سال پیرتر شدم...و البته همیشه یاد حرف دوستی میفتم که بهم گفت خدا کنه این پیرتر شدن به معنای باتجربه تر شدن باشه...و من واقعا احساس میکنم امسال باتجربه تر شدم...این سالی که گذشت من خیلی چیزها یاد گرفتم و زندگی یه روی جدیدی از خودش رو بهم نشون داد...حتی اگر اون رو اصلا زیبا نباشه ولی چون یک تجربه بود ارزشش رو داشت...!!!

میخوام اینبار یک کاری بکنم که تا امروز شاید انجامش نداده باشم...یعنی شاید هیچ کدوممون این کار رو نکرده باشیم...شاید به خاطر عجیب بودنش....اما به نظرم منطقی میرسه....

خدایا...ای همیشه مهربون...میدونستی تو همون کسی هستی که خیلی وقتا درست توی اوج ناامیدی به دادم رسیدی؟؟؟سختی رو بهم دادی اما کنارش بهم گفتی که هستی...که فراموشم نکردی....البته هرچند که شاید کمکم هم نکرده باشی....

خدایا میخوام از جدم تشکر کنم...از آدم و حوایی که روزگاری جایگاهشون بهشت بود و بعد به خاطر یک اشتباه به زمین تبعید شدند....ازشون ممنونم که به من آدیمزاد این فرصت رو دادند که این دنیا رو تجربه کنم....به این دنیا وابسته نیستم....هر وقت هم که تو بخواهی به سویت می آیم اما...اما این دنیایی که سرشار از پلیدی و زشتی است درس های قشنگی به من داد....من رو با خیلی چیزها آشنا کرد...چیزهایی که گاها خوب و گاهی هم خیلی بد و زشت بودند...اما فکر میکنم ارزشش را داشت....نمیدانم...واقعا نمیدانم اگر در بهشتت ماوا میگرفتم باز هم معنای عشق زمینی را میفهمیدم؟؟؟این همه سختی میکشیدم؟؟؟انتظار برایم معنا داشت؟؟؟نمیدونم اونجا چطور بود ولی...

ولی این دنیا رو دوست دارم...سختی هاش رو....بدی هاش رو...انتظارهاش رو...عشقهایش رو...همه چیزش رو...

خدایا ازت ممنونم که به من هم فرصت این تجربه رو دادی....فرصت زیستن....فرصت اینکه طعم دوری از تو را بچشم و بعد روزی مشتاقانه به سویت شتافتن...

به خاطر همه چیز ممنونم...


نویسنده : محبوبه ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ تاریخ پنجشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٦


سلام...

ذهنم از هر چيزي خاليه...اما شوق نوشتن بدجوري بيداد ميكنه...

حس جالبيه٬ اينكه هيچي براي نوشتن نداشته باشي اما ديوانه وار دوست داشته باشي بنويسي....

تجربه بهم ثابت كرده كه هر وقت هرچيزي به ذهنم رسيد همون لحظه بايد يادداشت كنم!! اينجور مواقع كه يكدفعه يه چيزي مياد تو ذهنم و بدون اينكه قصد جاخوش كردن داشته باشه ميخواد با كلمه ها از ذهنم خارج بشه بايد يه فكري به حالش بردارم...وگرنه همونطور كه گفتم اصلا قصد جاخوش كردن نداره و خيلي زود از يادم ميره كه اصلا چي بود...

تجبه اينو هم بهم ثابت كرده كه حتي اگر هم توي ذهنم بمونه بعدا كه قراره بنويسمش اصلا به قشنگي اون چيزي كه اگه همون لحظه مينوشتم ميشد٬ نميشه!!!

تا امروز به نظر خودم خيلي از ايده هاي نوشتنم رو همينجوري از دست دادم و حالا حسرتشون رو ميخورم...حسرتشون رو ميخورم چون خودخواهانه فكر ميكنم اگر نوشته ميشدن حرفي براي گفتن داشتن و مهمتر از اون خيلي به درد اينجور مواقع ميخوردن كه ذهنت از هر چيزي خاليه...!

بايد يه فكري هم به حال نوشته هام بكنم هم به حال فضاي اين وبلاگ....ديگه حتي خودم رو هم داره اذيت ميكنه...!دارم ميفتم توي دام تكرار و يكنواختي....اگه ايده اي دارين كمكم كنيد تورو خدا...

يه چيزي بگم؟؟؟نميخوام با گفتنش شرح حالي داشته باشم از اوضاع خودم...بلكه فقط و فقط ميخوام باعث بشم كه شما اگر شده تنها چند لحظه به اين قضيه فكر كنين: اين روزها خدا بدجوري داره آزمايشم ميكنه...البته من فكر ميكنم اينا همش امتحانه...حالا چه فرقي ميكنه٬ چه امتحان چه يكي از اون سراشيبي هاي وحشتناك زندگي كه تا عمر داري فراموش نميكني...اما....

يه روز نشستم با صداي بلند با خدا حرف زدم و اشك ريختم...خيلي خسته شده بودم...اطرافم فقط من بودم و خدا بود...و تنها صدايي كه ميومد صداي گريه ي من و حرفهاي من بود....

حرفام كه تموم شد٬ چشمه ي اشكم هم ديگه خشك شده بود...اما چيزي كه مهمه اينه كه خداوند بعدش به طرز معجزه آسايي حضورش رو بهم ثابت كرد و با اين كار بهم گفت كه حرفامو گوش كرده و بنده ي خطاكارش رو فراموش نكرده و هنوز هم دوستش داره حتي اگر با امتحاناش شرايط سختي رو براي اون مهيا كرده باشه...

دوستان عزيزم...فقط ميخوام بگم باور كنين خدا هيچ وقت فراموشمون نميكنه....بياين كمي فكر كنيم و از اين به بعد هر درخواستي كه داريم فقط و فقط از خودش بخوايم و بعد اميدوارانه منتظر پاسخش باشيم...همين...


نویسنده : محبوبه ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ تاریخ سه‌شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٦